آن سفر کرده (خلوت من سابق)

 
 


فتو بلاگم _ عکسهایی رو که می گیرم اینجا ببینید


چرا اسم اين وبلاگ تغيير کرد؟(هجرت را بخوانيد)


در خاطره ها مي ماند


مردها

اكسير

محمد

بابا حميد

هذيان

حاج امير

شيپورچي

جلالی

جم جم

نامردها

زينب

مرجان

من و آرتا و شادمهر

ندا

میترا


نوشته های قبل

آبان۱۳۸۱

آذر۱۳۸۱

دی۱۳۸۱

  بهمن۱۳۸۱

اسفند ۱۳۸۱

فروردين ۱۳۸۲

ارديبهشت۱۳۸۲

خرداد۱۳۸۲

اسفند ۱۳۸۲

فروردين ۱۳۸۳

ارديبهشت۱۳۸۳

خرداد۱۳۸۳


تعداد بازديدكنندگان از اينجا

نفر


 

چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

 



پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤

خانه پدری

سلام

بعد از يک و روز و نصفی پرواز، بلاخره ديروز صبح رسيدم خونه. فعلا که بعلت بهم ريختن ساعت بدنم، شب و روزم قاطی شده و نميدونم خوابم يا بيدار. يه کمی حالم بياد سرجاش و سرحال بشم، ميام و پر حرفی ميکنم. فقط بگم که حال و هوای خونه پدری، روح آدمو تلطيف ميکنه و واقعآ آرامش بخشه، چيزی که من خيلی بهش احتياج دارم اين روزا...

قربان همه


پيام هاي ديگران ()

maziar y


جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤

نفسی نيست...

سلام

# تا الان صد بار اين صفحه رو باز کردم که بنويسم، اما باز بستمش. حال و هوايی نيست. نفسی نيست. هوای تازه می خواهم...

# هميشه هر وقت داشتم بار سفر می بستم، (حالا از هر جا به هر جای ديگه) پر از هيجان بودم و شور شوق. اما اين چند روزه، حتی حوصله بستن وسايلمو ندارم. بليطم اون ور اتاق بهم دهن کجی می کنه... شايد ديدن عزيزان،‌مخصوصآ مامان، يه کمی تغيير توی روحيه ام بده...

# اينم از انتخابات. شوخی از اين مزخرف تر که بايد از ترس عقب گرد به گذشته به هزار دستان پناه برد؟!! چه بازيهايی ميکنه اين چرخ گردون با ما آدمها...

# ريش باد آن دل که با زخم تو جويد مرهمی...

قربان همه 


پيام هاي ديگران ()

maziar y


پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤

یک ساعت و نیم حماسه حضور و غرور...

 

با سلام

زمان: ۴ سال قبل، بعد از اتمام بازی ايران با بحرين در منامه
مکان: بنده منزل، جلوی تلويزيون
حال عمومی: بسيار عصبی، داغون، دماغ سوخته، دل سوخته و همچنين ... سوخته به همراه بيرون اومدن دود از سوراخهای بينی.

... بحرينی های ناجوانمرد برای تحقير ايرانی ها از هيچ تلاشی فروگذار نکردند. بعد از اينکه با پرچم عربستان ( يک کشور عربی ديگه مثل خودشون) دور افتخار زدند و نهايت انزجارشونو از جماعت پارسيان نشون دادند، ياد حرف سردار قادسيه دوم جناب صدام حسين افتادم که روزی به مناسبتی گفته بود: خدا دو تا چيز رو نبايد ميافريد. يکی پشه و يکی عجم ها( فارس ها) رو...

... جواد خيابانی در حالی که شوخی بی مزه ای با خشايار مستوفی میکنه، به زور ميخواد اشکاشو قايم کنه. اما مستوفی که ديگه حوصله تحمل اونهمه فشار،  بعلاوه شوخی بی مزه خيابانی رو نداره، جلوی چشم ۶۰ ميليون آدم که دارن صفحه تلويزيون را با حرص و عصبانيت نگاه می کنند، سينی چايی رو به طرف خيابانی پرتاب می کنه... و همه مغموم، اون شب کذايی رو به اميد ۴ سال ديگه به صبح رسوندن...

و ۴ سال گذشت...
و اين بار توی يک مملکت غريب تمام اون خشم فرو خورده و حقارت تا مغز استخوان نفوذ کرده رو با تمام وجودم فرياد زدم و مزه شادی رو با تک تک سلولهای بدنم احساس کردم. يک شادی توام با غرور. و خيلی خوشحال تر از اينکه حداقل ۳۵ ميليون جوون  هموطنم، ديشب  رو با دلی سير از شادمانی واقعی بعد از ساليان سال، به صبح رسوندن... اين پيروزی و صعود به مرحله پايانی جام جهانی فوتبال رو به همتون از صميم قلب تبريک ميگم.

در حاشيه:

#ساعت ۱۰:۳۰ صبح روز چهارشنبه ۸ جون به وقت تورنتوست. تابلو ورود به محلی که، مطمئنآ تعداد زیادی از عاشقان سینه چاک فوتبال در آنجا جمع شدن (عکس ۱)

#چیزی در حدود ۲۰۰  نفر چهار چشمی به صفحه مقابل میخکوب شدن.(عکس ۲)

#بلاخره در ابتدای نیمه دوم گل به ثمر می رسه و غریو شادی محل رو در بر می گیره. جالب اینکه حتی با بیرون رفتن توپ هم به خارج زمین به نفع ایران، صدای دست و شادی تمام محل رو پر می کنه!!!(عکس ۳)

# بازی به اتمام رسیده و همه با شادی پرچم هاشونو  تکون می دن. این پرچم ها توسط یکی از هواداران خيلی باحال در اختیار همه قرار گرفت (عکس ۴)

# از سالن هزار و يک شب که ميام بيرون، می بينم که روی پيغام گير سلفونم يک پيغام هست. گوش که ميدم می بينم خان داداشمه از ايران. اما من نتونستم صدای زنگ سلفون رو توی اون شلوغی بشنوم و بهش جواب بدم. پيروزی تيم رو بهم تبريک گفته. فداش( اين که ديگه عکس نمی خواد)

#ساعت حدود ۱۲ ظهره. کم کم همه جلوی پلازای ایرانیها توی خیابان یانگ جمع می شن.(عکس ۵)

#احساسات در حال بالا گرفتنه.نحوه پارک کردن این دو تا ماشین رو توی خیابان یانگ  ببینين!!!(عکس ۶)

#کم کم به تعداد جمعیت اضافه می شه و خیابان یانگ هم بسته تر(عکس ۷)

#هر کسی با هر سن و سالی خودشو در این پيروزی و شادی شریک می دونه(عکس ۸)

#حتی این کوچولو نیز سهمی از این پیروزی برای خودش می طلبه(عکس ۹)

# کاش منصور هم توی این عکس میخندید. نفری که جلوی عکس منصور ایستاده این کمبود رو با اون خنده نمکيش جبران کرده(عکس ۱۰)

# خوشحالی در چهره همه موج میزنه. این خانم میگفت این عکسها رو کجا میشه ديد. خب توی وبلاگ من ديگه اما من نگفتم که توی خماریش بمونه(عکس ۱۱)

# این آقا از طرفدارهای خوش تیپ تیم ملی بود. یک فیگور هم منو مهمون کرد(عکس ۱۲)

# هوای امروز تورنتو ۳۰  درجه سانتیگراد بالای صفر بود. خوش بحال این جوون که خودشو از شر گرما راحت کرده بود(عکس ۱۳)

# بازار عکس گرفتن هم حسابی گرم بود. هر عکاسی باز خودش سوژه عکس یه نفر دیگه بود(عکس ۱۴)

# این خانم مهربون با پخش شیرینی دلش میخواست کام هموطناشو شیرین کنه . واقعآ صحنه به یاد ماندنی بود(عکس ۱۵)

# این خانم هم توی اون هوای گرم واقعآ که شربت آبلیموش می چسبید. مخصوصآ که صلواتی بود. دستش درد نکنه(عکس ۱۶)

# بلاخره بعد از نیم ساعت بسته شدن خیابان یانگ و ترافیک شدید سر وکله اولین ماشین پلیس پیدا شد. که استقبال باشکوهی ازش شد(عکس ۱۷)

# بچه ها با ماشین پلیس هم عکس یادگاری گرفتن(عکس ۱۸)

#یه عده هم که کمی آرومتر بودند با این پلیس های دوچرخه سوار عکس گرفتن(عکس ۱۹)

#کمی بعد تعداد ماشینهای پلیس به سه تا رسید. همه جمعيت رو به یک سمت خیابان راهنمایی کردن. گره ترافیکی که باز شد برای راحتی ماها خیابون یانگ رو بستن. واقعآ دمشون گرم(عکس ۲۰)

#ساعت تقریبا نزدیک ۱۲:۳۰ هستش که سرو کله شبکه های تلویزیونی هم پیدا میشه. اول گلوبال بعد هم سی تی وی(عکس ۲۱)

# این آقا کپل کانادايی( گوشوارش منو کشته)هم از شبکه سیتی در حال مصاحبه با یک دختر ایرانی بود(عکس ۲۲)

# واقعآ شادی از نوع فوتبالیش بود. دقایقی بعد این توپ بخت برگشته با هر شوتی از یه طرف خیابان یانگ به اون طرف دیگه می رفت(عکس ۲۳)

# این هم مدیر تلویزیون "شهرما" در تورنتو که خودش زحمت فیلمبرداری رو به عهده گرفته. يک هفته نامه هم به اين اسم منتشر می کنه. فکر کنم اسد زرين مهر باشه اسمش(عکس ۲۴)

# پلیس تا جایی که تونست همکاری کرد. اما اینجا این یکی مثل اینکه خیلی وظیفه شناسه. (البته بعد شنیدم که لطفش شامل حال این جوون ایرانی شد و اونو جریمه نکرد)(عکس ۲۵)

# ساعت ۱:۳۰ شده تقریبآ. همه کم کم پراکنده میشن. یک جوون میاد و پرچمشو وسط این با غچه فرو می کنه و میره. یک ساعت و نیم حماسه حضور و غرور به پایان میرسه ... (عکس ۲۶

# بدون شرح!!!(عکس ۲۷)

قربان همه


پيام هاي ديگران ()

maziar y


پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤

پرستوها به لانه باز می گردند...

سلام

# بلاخره دلمو زدم به دريا و رفتم بليط خريدم که برگردم ايران. البته يه مقدار زيادی غير اقتصاديه خريدن بليط هواپيما توی اين فصل که بقول اين فرنگی ها "های سيزن " هست. محض اطلاع بگم بليطی رو که ميشه توی " لو سيزن " مثلا ۱۱۰۰ دلار خريد، من زبون بسته الان مجبور شدم ۱۸۰۰ دلار بخرم. به مامان قول داده بودم که عيد برم پيشش و بدقولی کرده بودمدرست نبود که دوباره اينکارو بکنم.لذا از اون جايی که هيچ وقت کم نمياريم داداش ۱۸۰۰ چوق رو بی خيال شديم و پرداختيم. عوضش الان ديگه چشمم به ديدار عزيزام روشن ميشه. قربون تک تکتون  اينم بگم از اون جايی که من خيلی عشق سورپرايزم به کسی زمان اومدنم رو نمی گم. فقط اينو بگم که کمتر از يک ماه مونده ...

#خب برم کبابی که واسه شام پختم بخورم تا سرد نشده، باز ميام بقيه شو مينويسم.( بابا همش يکربع، زودی ميخورم ميام)

يکربع بعد:

#جاتون خالی حسابی چسبيد. خب بگذريم. اين روزا ايران حسابی خبر هستش. هر وقت زمان انتخابات ميشه، يه فرصتی پيدا ميشه واسه جوونها که يه کمی توی خيابان به بهانه تبليغات واسه کانديداها، تفريح کنن. يادمه چند سال پيش انتخابات اولين دوره شوراهای شهر بود. نام خانوادگی يکی از آقايون نامزدها در مشهد، "شهلا" بود! حدود ۳۰ ، ۴۰ تا جوون عکسهای انتخاباتی اين بنده خدا رو گرفته بودند دستشون و از سر چهار راه بهار تا چهار راه بزرگمهر می رفتن و ميومدن و همه با هم با صدای بلند ميخوندن: شهلا يار مهربونوم- شهلا يار مهربونم- اسم تو ورد زبونم - رفتی سفر چشم برات ميمونوم... من که از خنده مرده بودم. همه ماشين ها سرعتاشونو کم کرده بودن تا تماشا کنن و حسابی راه بند اومده بود. مغازه دارها همه اومده بودن بيرون تماشا، پياده رو شلوغ پلوغ و پر از کاغذ پاره، ترافيک... خلاصه بساطی بود. بد شانسی منی که هميشه خدا ايران بودم نميدونم چه حکمتی ميشه که نزديک انتخابات ايران نيستم. اين سومين دوره متوالی از انتخابات رياست جمهوری هستش که من ايران نيستم.( چه موضوع مهمی!) خلاصه اگه خيلی خوش ميگذره جای منو هم خالی کنيد

# بيشتر از يک ماه هست که هفته نامه های تورنتو واسه کنسرت ۴ جون (ژوئن؟!) ابی ـ منصور تبليغ می کنن. حتی توی خيابون يانگ هم اين تبليغات ديده ميشه (عکس يک ـ عکس دو ـ عکس سه). هيچی ديگه. می خواستم بگم اين تبليغات بلاخره روی من هم اثر گذاشتو يه بليط ابتياع کردم. منتظر باشيد تا بيام بگم چه خبر بود.

# بابا من اون مازيار نيستم. من این يکی مازيارم. قاطی پاتی شد. از اون يکی تشکر کنيد، نه از من. بلاخره من کدوم يکی هستم؟درضمن نسيم عزيز. قبل از اومدن سعی می کنم يک دکتر پيدا کنم و سؤالت رو ازش بپرسم.

# ميگم حيف نيست با اين حال و هوايی که من الان دارم، يه رباعی از خيام خودم و شما رو مهمون نکنم؟

گويند بهشت و حور عين خواهد بود
آنجـا می و شيرو انگبين خواهد بود

گر ما می و معشوق گزيديم چه باک
چون عـاقبـت کـار چنين خـواهـد بـود

قربان همه


پيام هاي ديگران ()

maziar y


جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

زلــــف دلبری گير که زود ...

سلام

# به چند دليل که همين الان براتون می گم، امشب سرشارم از انرژی و خيلی می خوام حرف بزنم. اول اينکه با مامانم که الان مکه است، صحبت کردم و انرژی بود که منتقل ميشد اين طرف دوم اينکه ترانه مورد علاقم  رو دارم می شنوم ( اين ترانه تا هميشه تو رو ياده من مياره ... )  و اين ترانه هم مثل  هميشه به من انرژی عجيبی ميده و آخر اينکه قبل از شروع به نوشتن ، داشتم مثل بعضی از شبها، لذتی ميبردم از مکاشفه در معانی رباعيات روح نواز و فنا ناپذير شاعر محبوبم، خيام...

# اول از همه تشکر کنم از همه کسانی که واسه مطلب قبليم کامنت گذاشتنو دلداری دادنو راهنمايی کردن واسه خريد کارت تلفن. بهر حال هر جور بود با مامان تماس گرفتم و کلی دلم باز شد. اونم بخاطر اينکه خواهرم موبايلشو با خودش برده بود اونجا و گرنه شماره تلفن کاروانشون که حسابی مشغول بود و حال آدمو حسابی جا مياورد از بس بوق اشغال ميزد. ( ياد يک جوک افتادم نميدونم چرا؟ يه بنده خدايی زنگ ميزنه فلسطين، می بينه اشغاله). راستی کسی ميدونه که چند وقته موبايلهای ايران ، خارج از ايران هم جواب ميده؟ جالب بود برام. از اين آقا رضای ناشناس هم که کامنت گذاشته توی مطلب قبلی، تشکر کنم واسه اينکه منو حسابی گذاشته سر کار. رضا جان، برات ايميل فرستادم ولی ايميلت به من نرسيده . دوباره بفرست ببينم چه کاری از من ساخته است.

#آلبوم جديد شادمهر خان عقيلی (با اسم تلافی )هم از راه رسيد. راستش وقت نشد که گوش کنم. يعنی نخواستم سرسری گوش بدم. گذاشتم واسه يه فرصت مناسب. اما بگم که زيباترين ترانه شو يعنی ستاره رو( ترانه محبوب من ) دوباره توی اين آلبوم اجرا کرده . اگه خودشم اعتقاد نداشت که اين بهترينشه، چرا پس دوباره خونده؟  اونم با دو اجرای متفاوت توی همین آلبوم. اينجا رو کليک کنيد.

# اينی که می گم، باور کنيد که ديگه دروغ سيزده نيست. بدون حرف پيش، برنامه ريزی کردم ( چقدم که من برنامه ريزم جون خودم ) تابستون امسال بيام ايران. هفته آخر جولای تعطيله، منم که می خوام يک ماهه بيام. حالا يا از اول جولای ميام تا آخرش، يا هفته آخر جولای با ۳ هفته اول آگوست ( زحمت تبديل به ماههای شمسيش با شما ديگه) خلاصه اگه ديدین يه نفرو توی گمرک فرودگاه مهرآباد با ۳۰۰ تا دی وی دی خفن که از بين ۲۹۰۰ تا دی وی دی گلچين شده دستگير کردن، بدونين که من واقعآ اومدم ايران چه فيلم های نابی هم هست، به به.

# صرف نظر از نشون دادن تعداد ارباب رجوع، خاصيت ديگه ای که اين شمارنده (کنتور ) وبلاگ داره اينه که آدم ميفهمه هر کسی از کجا به وبلاگ آدم سر زده و دست خيلی ها که نمی خوان شناخته بشن و فکر می کنن صاحب وبلاگ متوجه نمی شه از کجا به اين وبلاگ سر زدن ، حسابی رو ميشه  ( مردم از فضولی و بد جنسی ) . راستش مدتيه که يه بنده خدايی از کشور پاکستان، دو سه روزی يه بار به اين وبلاگ سر ميزنه. خيلی جالبه برام که بدونم کی هستش. حتی معلوم ميشه آدرس اين وبلاگ رو توی ليست سايتهای دلخواهش (Favorites) اضافه کرده.  چون يه راست مياد اينجا. بدون اينکه از لينک اين وبلاگ که توی وبلاگهای ديگه هست استفاده کنه. يه نفر هم هست از کشور چين که اما ايشون از طريق وبلاگ " من و آرتا و شادمهر " به اينجا مياد. لطف کنين، اين بار يه چيزی از خودتون بگين. ممنون ميشم ( فضولی هم بد درديه ها)

# و آخر بگم اينکه ۲۸ ارديبهشت ماه، بنام روز ملی خيام نامگذاری شد. خوشحالم که بلاخره، اين شاعر، رياضيدان، فيلسوف و منجم نامی کشورمون بلاخره صاحب روزی برای بزرگداشتش شد. اين کمترين خدمتی بود که در حق اين حکيم فرزانه بلاخره صورت گرفت. مطلب رو استثنآ اين بار هم با شکرسخنی از اين رباعی سرای بی همتا به پايان می برم که اين رباعی، همچين خيلی هم بی مناسبت با حال و روزم ، توی اين روزها نيست...

کم کن طمع از جهان و ميزی خرسند ــــــــــــــ وز نيک و بد زمانه بگسل پيوند

می در کف و زلــــف دلبری گير که زود ـــــــــــــــ هم بگذرد و نماند اين روزی چـند

باقی، بقای دوستان


پيام هاي ديگران ()

maziar y


شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

شب نامه!!

سلام

# حالم گرفته است و اومدم غرغر کنم و پاچه زمين و آسمونو بگيرم.حوصله قسمت دوم توفيق اجباری رو هم اصلآ ندارم. پس پيشاپيش عذر خواهی می کنم. ساعت ۳:۵۵ دقيقه شبه. تا الان خونه يکی از دوستان در حاله حال دادن به کامپيوترش بودم که مشکل داشت. خسته ام و به قول مامانم هلاک و شهيد. اما همين مامان باعث شده که اين موقع شب بيام بنويسم...

# اوايل که اومده بودم اينجا (۱۴ ماه قبل) يه کارت تلفن ۵ دلاری می خریدم و ۷۰، ۸۰ دقيقه ای با ايران تماس می گرفتم و انرژی بود که از اون ور خط به اين غريب غربتی منتقل می شد. يهو زدو توی اون مملکت گل و بلبل ايران، ای اس پی ها رو بستن و مشکل مکالمه شروع شد که بعد يک سال هنوز تموم نشده و اعصاب خراب بعد از تلاشی نيم ساعته واسه مکالمه و بعدشم لب و لوچه آويزونه که باقی ميمونه.( من اين شکلی شدم بودم---> و کمی هم اين شکلی----->) مامانم و يه خواهرم داشتن ميرفتن حج عمره و من هر چی اين دو روز تلاش کردم که باهاشون تماس بگيرم نشد که نشد. يک کارت تلفن خريده بودم. زنگ که ميزدم ايران يا مشغول بود يا که هيچ صدايی نميومد. قطع که می کردم می ديدم که ۵ دلار شده ۴ و نیم دلار باز دفعه بعد شده ۴ دلار و الخ... لج هم کرده بودم و نميرفتم يه نوع کارت ديگه بخرم اما ديگه وقتی ديدم که اين کارت لعنتی از من کله شق تره و به هيچ صراطی مستقيم نيست، يک کارت ديگه خريدم که اون موقع باز ايران دير وقت بود و بعدش باز خودم ديگه درگير کار بودم و بعدشم که مامان امروز صبح پرواز کرد و رفت و من در حسرت شنيدن صداش و خداحافظی کردن. باز خدا رو شکر که ساعاتی قبل، مسيحا نفس ديگه ای، به اين کالبد خسته دميدو...

# صاحب خونه مهربونی دارم. هر وقت مناسبتی هست و بساطی دارن، منو هم دعوت می کنه. منظور اينکه چيزی از محبت کم نميذاره . اما تا حالا ۲ بار شده که نامه هايی که برام اومده باز کرده ميگه که سهوآ بوده و کلی هم خدائيش معذرت خواهی کرده.(فايده ای هم داره؟!!!) دفعه اول که پاکت بيل کرديت کارتم رو بازکرده بود و اين دفعه هم می گه اين خبط، سهوآ از دخترش سر زده، چون نامه ای که اومده بود، دقيقآ از همون دانشگاهيه که دختر صاحب خونه هم اونجا درس می خونه. شما بودين جای من چيکار می کردين؟

#اينقد حرف واسه گفتن دارم که نگو. اما کو حوصله؟ ساعت ۴:۲۰ دقيقه صبح شده. برم بخوابم که چوب کبريت هايی که زير پلکام گذاشتم، هی ميفته و چشام ديگه جايو نمی بينه.

# شايد نوشيدن اين جرعه از جام لعل رباعيات خيام، قبل از خواب کمی تخدير کننده باشه واسه منه بی حوصله و نا آروم در دل اين شب تاريک:

ای دل غم اين جهان فرسوده مخور
بيهوده نه ای، غمان بيهوده مـــخور

چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد
خــوش بـاش غـــم بـوده و نـابوده مخور

قربان همه


پيام هاي ديگران ()

maziar y


یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

توفيق اجباری ـ قسمت اول

سلام

هفته قبل توفيق اجباری، گريبان اين حقير رو گرفت و تا ارتفاع ۵۵۳ متری از سطح زمين بالا برد می گين نه، يه نگاه از اون بالا به اين پايين بندازين تا بدونين چی می گم.(اينجا کليک کنيد) تازه اين ارتفاع ۴۴۷ متری بود که من اين عکسو گرفتم.حالا داستان از چه قرار بود؟ يه آقا پسر گلی که فقط ۱۹ سالشه و واسه خوندن رشته پزشکی از ايران اومده اتاوا، با يکی از دوستای من دوسته.( در واقع برادرش با دوست من در دانشگاه علم و صنعت همکلاس بودند) ايشون، يعنی آقای دکتر بعد از اين، دلشون ميخواد که از بلندترين سازه ساخت دست بشر، ديدن فرمايند. لذا تشريف ميارن به شهر تورنتو و دنبال چند رفيق شفيق ميگردن که در معيّت يکديگر از اون گنده بک بالا برن و بالا نرفته از دنيا نرن. حالا بشنويد از اين طرف. من که روزهای شنبه و يکشنبه روز تعطيلمه و سراپا به کدبانويی تمام عيار تبديل ميشم( زمين شويی، رختشويی، آشپزی، رفو و وصله پينه به انواع و اقسام سوراخها اعم از منقول و غير منقول و ...) اين وسط موندم توی رودرواسی با دوستام. اول بهونه که ريشم بلنده، موهام نامرتبه و از اين جور بهانه های بنی اسرائيلی. اما از من هر چی انکار، از اونا بيشتر اصرار. منم که بنا بر روايت معروف: ما خراب رفيقيم داداش در دکان کدبانوئيمونو تخته کرديم و  با دوستان گرمابه و گلستانمون و جناب آقای دکتر بعد از اين! راهی شديم برای صعود از سی ان تاور، مظهر شهر تورنتو. دردسرتون ندم، جاتون خالی بود. منکه توی اين يکسال و دو ماهی که تورنتو بودم تا کنارش بيشتر نرفته بودم. اما اين دفعه ديگه قسمت شد و سی ان تاور هم از زيارت من مستفيض شد. يه قسمتی از برج به گلس فلور  معروفه. يعنی زير پاتون شيشه است و پايين ديده ميشه. وای، يه چيزی می گم، يه چيزی ميشنوين. منکه از رودرواسی با دوستام که نگن طرف کم دله و بی جربزه و از اونجايی که ما اصلآ کم نمياریم داداش رفتم بالای اون شيشه. اما خودمونيم، قلبم داشت ميرفت تويه پاچه شلوارم از ترس  اين عکس رو ببينين. من روی اون شيشه وايسادم و عکس گرفتم. البته مه غليظ باعث شد که خوب ديده نشه. حالا تا اينجا داشته باشين تا من برم پيتزای مشتی که پختم نوش جان کنم و بعدش هم مسواک، بوس ( به کی؟) جيش و بعد هم لالا که فردا صبح زود بتونم بيدار شم(آخه ۱۲ شبه الان بابا مسلمونا) تا بيام براتون بگم اين آقا دکتر آتيش به جون گرفته، چه جوری خودش امروز گذاشت و رفت اتاوا ولی ما در ادامه همون توفيق اجباری که خدمتتون عرض کردم، امروز مجبور شديم بريم موزه تورنتو و فردا هم بايد بريم باغ وحش و قصر کازا لوما و موزه علوم تورنتو اين عکسا رو ببيند تا من در اولين فرصت بيام خدمتون. عکس يک ـ عکس دو ـ عکس سه - عکس چهار - عکس پنج ـ عکس شش ـ عکس هفت

تابعد


پيام هاي ديگران ()

maziar y


دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤

بهار خانم و فتو بلاگ!!

سلام

 بلاخره بهار خانم بعد از يک ماه دلش اومد که پاشو به اين سرزمين يخ و برف بذاره. از حالاست که مراسم و فستيوالها و ...  باز اينجا راه بيفته. (کما اينکه از دو روز پيش راه افتاده و من بی خبر بودم. فستيوال اتومبيل های قديمی، فستيوال آشپزی و خوراکهای کانادايی و ...) انشاالله از هفته ديگه منتظر باشين که من با دست پر برگردم. در ضمن تا مدتی فتو بلاگم رو اينجا تبليغ می کنم که به اونجام سر بزنين و نظرتونو بنويسين. اينجا اگه کليک کنيد، يه راست ميريد فتو بلاگم. بشتابيد که عکس ها انجاست. او کنار سمت چپ هم ( اونجا که نوشتم فتو بلاگم) اگه کليک کنيد، بازم نتيجه يکی هستش.منتظر همه هستم اونجا.

قربان همه


پيام هاي ديگران ()

maziar y


شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤

دروغ سيزده!!! :-)

سلام

#آب و هوای تورنتو حسابی بعد از ۲۰ روز که از فروردين ميگذره، بهاری شده. راستی گفتم تورنتو، يه چيزی يادم اومد راستش من ايران نيومدم، اون دروغ سيزده بود. گر چه همه باورشون شده بود. چند تا زنگ زده بودن به خونمون و سراغ منو  گرفته بودن. اينقد که حتی مامان اينا( چه اصطلاح با مزه ايی هستش اين مامان اينا) فکر کردن که ميخوام سورپرايزشون کنم و اون پشت مشتای در خونه قايم شدم. خلاصه که يک کمی هم باعث دردسر شد و عده ای از دوستان هم مکدر شدن و ... بهر حال گذشت و من هنوز اينجام و اونی که نوشته بودم در مورد مامانم، برآورده شدنش، بزرگترين آرزومه...

#بچه های وبلاگ نويس مشهد، امسالم لحظه تحويل سال رو توی آسايشگاه معلولين فياض بخش مشهد گذروندن. من نميدونم اسم اين کارو چی بذارم، چون هيچ چيز دوست داشتنی تر از اين نيست که آدم لحظه تحويل سال پيش خونوادش باشه. اما اينا با اين کارشون نشون دادن که هنوز چه آدمهای پر از صفا، محبت، گذشت و ايثار، نوعدوست و جوانمرد و ... تويه اين دوره وانفسا وجود داره. شايد فکر کنين، رديف کردن اين صفات خوب، يک کمی ديگه غلّو باشه. اما در برابر کار بی نهايت با ارزش و بزرگ اونا، اين کلماتی  که من گفتم، چقدر کوچک و حقيرن...

مسعود ،‌ علی، امير ، فريد، عليرضا و همه اونايی که با اين جمع بودند و بانی اين امر خير،‌ دستتونو از اين راه دور می بوسم و باعث افتخارمه که دوستای گلی مثله شما دارم. اين وبلاگ رو واسه همين چيزا خيلی دوسش دارم آخه من با همه شون از طريق همين صفحه وبلاگم آشنا شدم و ديدمشون.  عکسايی هم که گرفتن اينجاست . به وبلاگهاشونم اگه سر بزنين، در مورد اين مراسم نوشتن.

#شنيدم که رئيس جمهور اسرائيل (موشه کاتساو با نام ايرانی موسی قصاب) اصالتآ ايرانی هستش و اهل يزد. حتی  شنيدم  يکی از سرگرميهاش اينه که با يکی از ماهواره های جاسوسی اسرائيل که از روی ايران رد ميشه، ميشينه و خيابونها و کوچه پس کوچه های يزد و نگاه می کنه به ياد دوران بچگيش که ايران بوده. (راست و درستش با اونی که به من گفت. اصلا من اين وسط چه کاره بيدم بابا) ديروز هم که مراسم تدفين پاپ بوده، با خاتمی، که اونم يزدی هست، دست داده و به فارسی صحبت کرده.  اينم عکس و خبرش در بخش فارسی بی بی سی. اونکه توی اين عکس داره دست ميده، پادشاه اردنه. اون که پشت سر خاتمی وايساده، رييس جمهور اسرائيل هستش. چون سران کشورها بر اساس حروف الفبا کنار هم ايستاده بودن، اين قضيه اتفاق افتاده. البته اگه باز جناب خاتمی تکذيب نکنه. راستی منم اصالتآ يزدی هستم ها ( چه ربطی داشت؟!)

#پارسال فکر کنم همين موقعها بود که قول دادم فتوبلاگ راه بندازم. اما يه ساله که هنوز سر نگرفته. اما اين تو بميری،‌ ديگه از اون تو بميری ها نيست. خيلی زود منتظر فتوبلاگ من و عکسهايی که از اينجا می گيرم باشيد.

# خب،‌حالا يه کم هم نصيحت کنم . يه سال ديگه هم از عمر همه مون گذشت. با همه خوبيها، بديها، کم و زيادهاش، دوستی ها و دشمنی هاش، و صد البته دلتنگی هاش. اينی که داره اينجوری ميگذره،‌ سرمايه گرانبها و بدون تکراره عمره. مفت از کف ندينش، چون يه روزی ميرسه که تنها چيزی که به ذهن متبادر ميشه، اين رباعی دل انگيزه  عمر خيّامه:

افسوس که نامه جوانی طی شد          وآن تـازه بـــهار زندگـــانی دی شد

آن مــرغ طرب که نام او بود شـباب           فرياد ندانم که کی آمد و کی شد

تابعد

**************************

خبر تکميلی: اينم از فتو بلاگم http://www.mazyarphoto.blogspot.com ،  ديدين چه خوش قول شدم، توی سال جديد. سر بزنين و نظرتونو همون جا بنويسيد.

قربان همه


پيام هاي ديگران ()

maziar y


شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤

برگشتم ايران...

سلام

از همه چی خسته شدم، از همه کس... پريشب يه بليط گرفتمو، امروز صبح رسيدم تهران و بعدازظهر هم رسيدم مشهد و الان توی خونه، توی اتاقم هستم که دلپذير ترين جای عالمه... و اون چيزی که منو سرمست می کنه، عطر نفسهای مامانمه که فضای خونه رو پر کرده...

قربان همه


پيام هاي ديگران ()

maziar y


یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳

سال نو مبارک ـ کنسرت داريوش و حرکات موزون!!

سلام

نو بهار است، در آن کوش که خوش دل باشی ـــــــــــــ که بسی گل بدمد، باز تو در گل باشی

من نگويم که کنـون با کـه نشين و، چه بنــوش ــــــــــــــ که تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشی

#سال نو رو پيشاپيش به همه تبريک می گم. بهترين چيزا رو برای خودتون و اونايی که دوسشون دارين توی اين سال جديد، آرزو می کنم.

# خب، اول بگم که متاسفانه نشد که امسال هم لحظات سال تحويل پيش خونوادم باشم. مامان که قربونش بشم اينقده از دستم شاکيه که نگو. ميگه:" نگفتم هر کی بره اونجا، ديگه برنمیگرده." با کلی عذر خواهی بلاخره آرومش کردم ولی قول ۱۰۰در ۱۰۰ گرفته ازم که در اولين فرصت برم ايران قبل از تابستون يا اوايل تابستون. داداشم ميگه باز خوبه که موقعيت جور شده واسه مامانم که با خواهرم برن حج عمره. يک کمی سرش گرم ميشه و از فکر من در می آيد. اميدوارم که اين جوری باشه.

# تورنتو تا ديروز که برف ميومد. امروز يه کم هوا آفتابی شده ولی بادی مياد که بيا و ببين. پارسال که يادمه تا يه هفته گذشته از عيد برف ميومد، امسال رو ديگه نمی دونم چی ميشه. خب، بخش هواشناسی تموم شد. به بقيه قسمت ها گوش بدين.

# دقيقآ دو هفته قبل، ۵ مارچ يا همون ۱۵ اسفند، اينجا کنسرت بود. داريوش با هنگامه و کامران و هومن. نمی شد تورنتو بود و کنسرت داريوش نرفت. ما که يه جوری تنظيم کرديم که عمدآ دير بشه و فقط موقعی که داريوش برنامه داره برسيم اونجا. اما از کم شانسی وقتی رسيديم که کامران و هومن در حال اجرای عمليات ژانگولر بودن. جفتک ميزدن که بيا و ببين.  خلاصه هر جور بود تحمل کردم، ‌تا تموم شد و داريوش اومد. اما عجب صدايــــــــــــــــــــــــــــــــــی داشت.دمش گرم. با ترانه فرياد زير آب شروع کرد و جيغ بنفش هم بود که اين دخترا ميکشيدن و گوش فلک رو کر می کردن موقعی که شقايق رو خوند که ديگه نگو. ترانه چکاوک خيلی چسبيد.(روی چکاوک کليک کنيد تا بشنويد) خلاصه جاتون خيلی خيلی خالی بود مخصوصآ بابک راوريان دوست و همشهری عزيزم که کشته مرده داريوش بود و هميشه بين اينکه ابی بهتره يا داريوش باهاش کل کل می کردم.برگردم به کنسرت.  بين ترانه هاش هم کلی سخنرانی می کرد. يه بار اومد يه بيت شعر بخونه که گفت، مصرع اولش که يادم نيست، دوميش هم که اين جوريه. يه چيزی در مورد ازدواج گفت که آقايون اينقد تشويق کردن که نگو. گفت بابای خدا بيامرزم يه بار بهم گفته واسه زن گرفتن بايد دل شير داشته باشی و مغز خر خورده باشی!!!.  يه چيز ديگه هم گفت که ملت خيلی تشويقش کردن. فکر کنم گفت سومين سال ترک اعتيادشه يا همچين چيزی که من خوب متوجه نشدم آخه يه دختره بالای سر ما  اينقد جيغ ميزد که از آخر هم غش کرد و بغلش کردن و از سالن بردنش بيرون.برنامه شو هم با ترانه دوباره می سازمت وطن تموم کرد. همه از جاشون پا شده بودن و همراهی ميکردن. قبل از شروع اين آهنگ، يه پرچم ايران با آرم شير و خورشيد وسطش، آوردن روی استيج که اونو بوسيد و پهن کرد روی يک ميز که پشت سرش بود. از نکات جالب اين کنسرت، وجود سازهای بادی بسيار ( فلوت، ترومبون، ترومپت، ساکسيفون و...) بود که باعث می شد، آهنگها خيلی دلنواز تر از بقيه کنسرت های مشابه باشه که من تا بحال رفته بودم.  يکی از دوستای خوش ذوقمون يه دوربين فيلم برداری خريده که در واقع دی وی دی کمرا هستش. کل برنامه داريوش رو روی دی وی دی فيلم گرفت. من چون يه کمی از اين چيزا سر رشته دارم، کار اديت و تهيه دی وی دی از روی نسخه اصلی با دو تا نرم افزار مختلف رو بعهده گرفتم. يه نسخه هم واسه خودم کپی کردم که هنوز نديدمش. چند تايی هم عکس هست که ميگذارم پايين همين مطلب اگه خواستين ببينين. کيفيت آنچنانی ندارن، به کيفيت خودتون ببخشين

#دو، سه سالی هست که وبلاگ نويس های مشهد، کار بسيار پسنديده ای رو شروع کردن. سه سال پيش خودم هم باهاشون بودم و شرح ما وقع رو می تونين توی قسمت سمت چپ همين وبلاگ، قسمت نوشته های قبل ـ‌ اسفند ۱۳۸۱ ( شنبه ۱۷ اسفند - خانه سياه است...)  بخونين. واسه اينکه بدونين  اين کار چی هست، اينجا رو کليک کنيد.

# اينجا ، از يه هفته مونده به عيد، بازار نوروزی برقراره. ايرانی ها جمع می شن دور هم و هر کسی توی بازار، اون بيزنسی رو که داره ارائه می ده. از فروش شيرينی گرفته تا تهيه وام و ... در کنار اين مراسم هم مسابقه رقص ( ببخشين مسابقه حرکات موزون) باعث ميشه که بازار واقعآ رونق بگيره و بقول معروف مجلس گرم بشه.( چه اصطلاح دبشی). دردسرتون ندم. من ديشب با تعدادی از دوستان رفتم اونجا. اين دوستان نارفيق  منو مجبور کردن که در مسابقه حرکات موزون شرکت کنم. هر چی گفتم بابا دست بردارين، اين همه حريف های قدر و آماده اينجا است و  منو چه به مسابقه؟ اما ول کن نبودن. خلاصه مجبور شدم توی مسابقه شرکت کنم. راستش، توی اون همه شرکت کننده که اون وسط حرکات موزون انجام می دادن، قسمت آخر مسابقه، دو تا برنده داشت، يکيش يه  دختر خانم بود، يکیشم من بودم. به اون خانم يه دونه از  اين شاخه نباتها که توی زرورق می پيچن جايزه دادن، به من هم از طرف جواهر فروشی دنيا که در تورنتو هست، يه هديه نفيس دادن که نمی گم چيه. اما عکسشو ميذارم اينجا تا ببينين. و آخر اينکه، بيام ايران، جايزمو هديه ميدم به اونی که خيلی دوسش دارم و  اونجا هم به يادش بودم. چند تا عکس هم از بازار نوروزی و مسابقه های پارسال که در همين محل برگزار شده بود و من شرکت نکرده بودم، (چون کسی مجبورم نکرده بود) ميگذارم اينجا. امسال دوربين نبرده بودم، اما کما کان به همون شکل پارسال بود. اين آهنگ شاد رو هم واسه دم عيدی  روی وبلاگ داشته باشين تا بعدآ عوضش کنم.  با عجله نوشتم. پس غلط های املايی و دستوری رو به بزرگواری خودتون ببخشين. بازم سال نو رو تبريک می گم و اميدوارم که خوش و خرم باشيد.

 قربان همگی

*****************************************

عکس های کنسرت:داريوش يک - داريوش دو - کامران و هومن

عکس های بازار نوروزی پارسال (در تورن هيل - تورنتو): عکس يک - عکس دو - عکس سه - عکس چهار


پيام هاي ديگران ()

maziar y


پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۳

مهاجر يک ساله...

سلام

# آسمون تورنتو، کماکان بی ملاحظه می باره. همه جا سفيد پوشه از برف، ولی همچنان برفه که روی برف ميشينه. گاه گداری هم باد شيطونی ميکنه و ميزنه زير برف( چه برف تو برفی شد)، به اندازه ای که نميشه موقع راه رفتن، چشمهارو باز گذاشت. هر چی ده، پونزده سالی ايران برف آنچنانی نديده بودم،‌ اينجا جبران شد. اما دست بردار نيست لامذهب...

# ساعت دقيقآ ۱۱:۱۸ شب، دوم مارچ هستش. پارسال همين ساعتها بود که  من وارد کانادا شدم. امروز دقيقآ‌ يک سال شمسی گذشت... من توی فرودگاه پيرسون تورنتوام با چمدونام، کسی رو هم اينجا نمی شناسم. رفتم پول چنج کردمو يک کارت تلفن بيست دلاری خريدم. روش نوشته:  روی پين کد رو خراش بدين با ناخن، تا ديده بشه. منم توی اون هيری ويری ناخن انداختم از هولم، کل پلاستيک شو کندم. حالا پين کدش هم کنده شده و من موندم که چيکار کنم ؟ عجب بساطی بود... خدا رو شکر، انگليسی بلدم بخونم و متوجه شدم که کارت تلفن رو ميشه کرد داخل دستگاه تلفن. حالا دست توی اين جيب، توی اون جيب، توی اون جيب ديگه، توی اون يکی جيب ديگه، توی کيف پولم، توی سامسونت. نخير!! از شماره تلفن پانسيونی که شب می خوام برم اونجا، اصلآ خبری نيست. يه نگاهی به دورو برم می کنم. هيچکس نيست. همه رفتن و علی مونده و حوضش همين شماره تلفن رو هم وقتی ايران بودم، از توی يک وبلاگ پيدا کرده بودم. يهو به سرم ميزنه يه جوری به اينترنت دسترسی پيدا کنم و دوباره به همون وبلاگ برم و شماره رو يادداشت کنم. اما کو اينترنت اينجا؟ عجب گيری کردم ها پرسون پرسون خودمو رسوندم طبقه بالا،‌ با چه بدبختی يه چمدون به اين دستم، يکی به اون دستم، يه ساک به شونم ، يه پلاستيک به دندونم و يه سامسونت هم به مچ دستم. کی ۲۵ سنتی داره اون موقع که بندازه توی اين چرخ دستی ها. اصلآ ۲۵ سنتی کانادايی چه شکلی هست؟!!!مصيبتيه هاخلاصه ميرسم طبقه بالا، اما اثری از کافی نت يا همچين جايی نيست. خسته، مونده، هيجان زده از رسيدن به کانادا، بی کس، بدون آدرس، سر در گم، نا آشنا به محيط و ... کسی ميتونه بگه مجموع اين همه احساس چی می شد و من چه حالی بودم اون موقع؟ اما چيزی که اين بشر داره، اعتماد به نفسه،‌ و از این چيزا باکش نيست خلاصه. ريختم چمدونام رو يکی يکی بيرون و بالاخره توی جيب يکی از پيرهنام پيداش کردم. زنگ می زنم پانسيون. صاحب پانسيون از روی بازار گرمی که از لحن صداش هم مشخصه می گه: شما رزرو کردين،‌ايران که بودين؟ تو دلم می گم بی خيال بابا، رزرو کدومه؟ می گم نه. با لحنه باشه بابا سگ خور، ميگه:" حالا دخترم رو ميفرستم بياد فرودگاه تا نيم ساعت ديگه دنبالتون."  بيرون منتظر وايسادم. شديدآ سرده و نيم ساعت ميشه ۴۵ دقيقه. زنگ می زنم، می گم چی شد؟ من توی سرما ماسيدم خانم... . ميگه: بابا دخترم ۱۵ دقيقه است اونجا جلوی ستون شماره ۲۴ ( يا همچين چيزی، دقيق يادم نيست) منتظره. شما کجايی؟! به شماره ستون جلوم برای اطمينان بيشتر دوباره نگاه می کنم. بر شيطون لعنت!!! اينم که ۲۴ هستش شماره اش. پس اين دختره با ميتسو بيشی گالانت سرمه ای رنگش کجاست؟!!! خلاصه، کاشف به عمل می آيد که بنده، هنگام جستجو واسه کافی نت، از طبقه پايين رفتم طبقه بالا!!!!! و جلوی خروجی طبقه بالا منتظر بودم و دختر خانم دقيقآ روبروی همون ستون،‌اما طبقه پايين منتظرم بوده.. تلفن ميزنم دوباره با يک بدبختی، اون خانم ميگه: دخترم برگشته پانسيون. شما اگه واقعآ ميخوای بيای اينجا، بيا طبقه پايين اين بار.‌ آدرس ميدم يه تاکسی از همون جا بگير بيا پانسيون خودت... ماشين گرفتمو بالاخره بعد ۲ ساعت علافی از فرودگاه خارج شدمو، رفتم داخل خاک کانادا...

#خب از زمان گذشته بيرون بيام و از زمان حال بگم. حسابی واسه رفتن به ايران يا موندن اينجا، واسه شب عيدی، دچار ترديد شدم. داره کم کم دلم به عقلم ميچربه. نزديکه که ديگه بارو بنديلو ببندم...حالا به کسی چيزی نگين تا ببينم چی ميشه.

# راستی اون دوستم که ام. اس داشت، يک هفته ای هستش که درمان رو شروع کرده. اميدوارم که ثابت قدم باشه و به درمان ادامه بده. خيلی خوشحالم که بالاخره، اون تصميمی رو گرفت که بايد ميگرفت. خدا بهمراهش باشه توی اين کار. 

# يک نکته عجيب!! اينجا زمان خيلی سريع می گذره!!!! نميدونم چرا؟ نه، از خوش گذشتن زياد نيست. مطمئن باشين. دوری از عزيزان، حتی اگه توی بهشت هم باشی، خيلی خوش نيست. شايد علتش اينه که آدم اينجا می خواد هر چه سريعتر به موفقيّت دست پيدا کنه و دلش نميخواد که زمان رسيدن به اين موفقيّت طولانی باشه. اما زمان زود ميگذره، زود...

# يکی از خواهر زاده هام که ۱۸ سال بيشتر نداره، عزمشو جزم کرده که بياد اينجا واسه تحصيل. شايد اين بهترين تصميمی باشه که خواهرم و شوهرش واسه آينده اش گرفتن.آدم توی اين سن و سال، جوون، سر حال و پر از انرژيه واسه پشت سر گذاشتن سختی ها و رسيدن به موفقيّت. منم که کنارشم اگه بياد. آهای اونايی که ميخواين بياين کانادا، از ۲۷ به بالا ديگه خيلی فنی نداره اومدن. از ما گفتن بود

# خب کم کم مرخص شم. به روز درختکاری( پانزدهم اسفند) نزديک ميشیم. اگه نميشه که يه نهال توی يه باغچه بکارين، يه نهال دوستی توی دلی بنشونين...

قربان همه


پيام هاي ديگران ()

maziar y


شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳

باز اين چه شورش است که در خلق عالم است...

با سلام

# شهادت سيد مظلومان رو به همه عاشقانش تسليت می گم. اينو قبلآ گفتم، بازم ميگم ، از سخنان گوهر بارش بشنويد که: اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد...

# اگه بخوايم به سال قمری حساب کنيم، امروز يک سال شد که من اومدم کانادا. دقيقآ پارسال صبح روز تاسوعا، ساعت ۴ صبح با دو تا از خواهر زاده هام رفتم حرم آقا امام رضا (ع) تا ۶:۳۰ صبح . بعد ظهر ساعت ۳ هم از مشهد پرواز کردم تهران. فردا صبحش هم که عاشورا بود از تهران رفتم لندن و بعدش عصر عاشورا رسيدم تورنتو...

# امشب  شجريان( استاد سابق!!!) تورنتو کنسرت داشت. ( ۲يا ۳ ساعت قبل) . فرق نمی کنه چی ميخواست بخونه، اما شب عاشورا وقتش نبود. لااقل واسه اونکه زاده شهر مذهبی مشهده و پدرش از چاکران بارگاه ولايت آقا ، امشب انتخاب درستی نبود. مهرش از دلم رفت... من اصلآ از زمان يادم نبود، و گرنه قصد داشتم برم. بهر حال، ضايع کرد حسابی.

# تا مدتی آهنگ اين وبلاگ همين  ترانه "اسم اعظم " از کويتی پوره. صدای کويتی پور، منو ياد اون سالهايی ميندازه که جوونها می رفتن و اون جوری تکه پاره بر می گشتن ... بازم عزيز وطن،‌ غريب وطن ، بينوا وطن...

# کاش مشهد بودم، توی حرم آقا... آهای خوش سعادت هايی که اين چند روز اونجايين، ما رو هم دعا کنين، که حسابی محتاجيم و روسياه...

# کنتور اين وبلاگ چند روز هست که خراب شده. کسی ميدونه چرا؟!

قربان همه


پيام هاي ديگران ()

maziar y


یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۳

هوايم ابريست برادر...

سلام

#مدتی بود، می نوشتم دعوام نکنين که دير اومدم. گر چه خوشحال نيستم که دير اومدم، اما در عوض کسی هم ديگه گله نمی کنه که کجايی. کسی هم نيست که گله کنه.همه از من يادشون رفته، از بس دير آپديت کردم.

# احتمالآ‌ نتونم برم ايران. حسابی اينجا گرفتار شدم. تويه اين يک ساله به موفقيّت های نسبی دست پيدا کردم. اگه بذارم و برم، همش دود ميشه و ميره به آسمون. موندم چه کنم. خودم اينجا، دلم و عزيزام اونجا...

هرگز حديث حاضر و غايب شنيده ای؟                  که من اينجاو دلم جای ديگر است

# ۲۴ بهمن ماهه. ديروز سالروز فوت داداش محمّد بود. اعضای خونواده همه حرم آقا امام رضا(ع) بودن، سر مزارش. آخه اونجا دفنش کرديم. هميشه عاشق زمستون بودم،‌ اما بعد از اون حادثه و فوت داداش محمّد توی زمستون،‌ ديگه ازش متنفر شدم. دلم خيلی گرفته... اين موقع ها می رفتم سر خاک داداش و دلمو با اشک سبک می کردم. حالا توی اين جهنم سرما و برف فقط با خاطره ها دلگرمم... چقد دلم گرفته، يکی بگه من چم شده تو رو خدا...

# مثله اينکه امسال، ‌يه زمستون واقعی توی ايران بوده. از يه بابت خدا رو شکر، که مشکل کم آبی تا حدودی حل ميشه. اما مثله اينکه توی چند تا شهر حسابی مشکل درست شده واسه مردم. يه چيزی از اينجا بگم. شايد شما هم مثل من تعجب کنين. تورنتو خيلی بزرگه. به روايتی ۴ برابر شهر تهران!!! حالا حساب کنين چقد خيابون داره. اما صبح که آدم از خواب پا ميشه و ساعت ۷ ميزنه توی خيابون، تمام خيابونهای اصلی و فرعی بدون استثنا، شب قبل تا دم دمای صبح، با ماشين های برف روب شهرداری تورنتو از برف پاک شده است و کاملآ نمک پاشی شده!!! واسه اينکه برفهای باقی مونده هم  آب بشه و ماشين ها بتونن براحتی رفت و آمد کنن. حال تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل... 

# چند روز ديگه، روز ولنتاينه يا همون عيد عشاق. با اينکه اين يه مناسبت غربيه، اما توی ايران که حسابی جا افتاده. به قول صدا و سيمای ايران!!!!!، عيد بر عاشقان مبارک باد

# جمعه  ۱۸ فوريه،‌ استاد محمّد رضا شجريان به همراه حسين عليزاده،‌ کيهان کلهر و همايون شجريان، ستارگان موسيقی سنتی ايران، اينجا کنسرت دارن. از اينکه همشهری استاد هستم ولی هيچ وقت نتونستم از هيچ يک از کنسرت هاش فيض ببرم،‌ احساس خوبی ندارم. با اين حال و هوای ابری که اين روزا دارم،‌ اين کنسرت شايد بهم يک کمی آرامش بده. اگه رفتم، شرح مفصلی از برنامه شون اينجا براتون می نويسم.

# کسی ميدونه که چرا جی ميل به من عوض ۶ يا ۴ تا دعوتنامه، ۵۰ تا دعوتنامه داده؟!!! کسی ديگه ای هم با اين موضوع برخورد کرده؟ من الان ميتونم واسه ۵۰ نفر دعوتنامه بفرستم که اونام از سرويس يک گيگا بايتی و جالب جی ميل استفاده کنن. احتمالآ ديگه الان همه دارن. اما هر کس که نداره، پيغام بذاره که براش بفرستم. يه چيزی می گم به کسی نگين. واسه اون يکی آدرس جی ميلم هم همين اتقاق افتاده. ۱۰۰ تا دارم الان !!!! کسی ميدونه چرا؟ 

# شماره کنتور اينجا از ده هزار گذشت. از اونايی که به اين حقير سر می زنن و با پيغام هاشون منو شرمنده می کنن، جدآ سپاسگزارم.

تا بعد


پيام هاي ديگران ()

maziar y


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]